تبليغاتX
اينجا منم غريب و تنها ، كه مهمان يك دلم


اينجا منم غريب و تنها ، كه مهمان يك دلم

 

دو بیتی گفتنم از روی درده

 

کسی گفته ٬ که شاید برنگرده

 

تو رفتی و ندونستی عزیزم

 

هوای خونه بی تو سرده سرده...

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:27 توسط فرهاد مکاری| |

 

یادش بخیر چه زود گذشت خاطره ی جوونیا  /  رفاقت دستای ما ٬ اون همه مهربونیا ...

واقعا یادش بخیر ...

وقتی آدم خاطراتشو مرور می کنه بیشترشون انقدر خوب و شیرینن که گشت زمان و تجربه های جدید هم نمی تونن کهنه اشون کنن ...

تولد خاطرات بدون حضور عزیزان و دوستان تغریبا غیر ممکنه ! یعنی امکانش خیلی کمه خاطره ای داشته باشیم که فقط و فقط مال خودمون باشه ... !!!

اصلا فکر می کنم حضور افراد دیگه اس که منجر به شکل گیری یک خاطره میشه ٬ چون وقتی تنهایم از کنار هزاران اتفاق مختلف به سادگی عبور می کنیم ولی وقتی تو یه جمع هستیم بویژه تو گروه دوستان صمیمی ٬ هر اتفاق ساده ای می تونه تبدیل به خاطره بشه ...

مثلا ماهیت خود اتفاقی که می افته یا برخورد دوستامون تو اون لحظه ٬ خنده هاشون و ...

فکر می کنم کمتر کسی پیدا بشه که خاطراتی از این دست نداشته باشه !!!

 

***********

 

تو مرور خاطراتم به کسانی هم می رسم که یه زمانی بودن و امروز به هر دلیلی نیستن مثلا یکی از اعضای خانواده یا یک دوست صمیمی که در اثر عاومل مختلفی دیگه در کنارم نیست و باهم نیستیم ٬ اینجاست که واقعا این جمله معنای واقعی به خودش می گیره ...

اگه دستم به جدایی برسه ٬ اونو از خاطره ها خط می زنم ...

  

 

امروز داشتم این مطلب رو به عزیزی می گفتم که اکثر جدایی ها اجتناب ناپذیرن ولی چیزی که مهمه اینه که در تمام مدت باهم بودن باید سعی کنیم رابطه ای داشته باشیم که بعد از جدایی ٬ یک خاطره خوب برای عزیزانمون و کسانی که مدتی رو در کنار هم بودیم ٬ باشیم و یا حداقل تعداد خاطرات خوبمون از تلخی ها بیشتر باشه ...

من خودم همیشه این سعی رو داشتم و دارم و خواهم داشت و این که چقدر موفق بودم رو باید دوستانی بگن که مدتی رو باهم بودیم و الان دیگه مثل سابق دوستیمون یا هر رابطه ای که داشتم ٬ ادامه نداره !!!

ترانه پایین با شعر عبدالجبار کاکایی و صدای زیبای علی لهراسبی این روزها خیلی به دلم میشینه ٬ میخوام تقدیمش کنم به همه کسانی که یه روزی دوستان خوبی برای هم بودیم ولی الان به هر دلیلی فقط خاطرات خوبی برای هم هستیم ...

 

حال من دست خودم نیست ٬ دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیریم ...

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن !!

پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر ٬ تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه ٬ حس با تو بودن من !

دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن ...

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن ...

 

پ.ن : هفته ی قبل یکی از دوستان قدیمی که خاطرات تلخ و شیرین زیادی باهم داشتیمو ٬ دیدم ...

بعد مدتها ٬ خاطرات خوب به شیرینی قبل بودن ولی خاطرات بد تلخیشون کمتر شده بود ... !!!

فکر میکنم اکثر آدمها خوبن فقط برخی مواقع در زمانهایی که نباید !!! باهم آشنا می شن ...

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:54 توسط فرهاد مکاری| |

 

۱۳رجب بود ... با حضور جمعی از دوستان و مسئولین شهری ، به بیمارستان کودکان تبریز رفتیم ...

از مسولین آقای دکتر دبیری ( رئیس شورای اسلامی شهر تبریز ) و جناب آقای داوود هوشنگ روشنک ( مدیر روابط عمومی و امور بین الملل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز ) و تعدادی از کارمندان بخش های مختلف شهرداری حضور داشتن و از دوستان همراه همیشگی و برادرعزیزم امیر مغانی ...

 *******

 یادمه قبل رسیدن به بیمارستان تو راه به این فکر می کردم که مگه عید نیست ؟؟ بس چرا شهر اینهمه سوت و کوره ؟؟!! ولی یادم افتاد که ...

من تصمیم داشتم حداقل برای یک روز اتفاقات خرداد ماه رو فراموش کنم و به خاطر عید هم که شده روز شادی داشته باشم ...

 *******

دیدار ما دیدار ما با بستری شده ها از یه اتاق طبقه هم کف شروع شد ...

از همون اول با اینکه سعی می کردم احساساتم رو  کنترل کنم  ولی نزدیک تخت هر بیماری که می رفتم بغضم می گرفت و چشام بر می شد ....

 *******

 فاطمه ۱۰ساله که به هماه مادرش از اردبیل اومده بودن ... یه دختر خانم خیلی مودب ... اولش به خاطر ریزش موهای سرش که نتیجه شیمی درمانی بود علاقه ای به ارتباط با دیگران نداشت ، ولی به هر نحوی که می شد با تشویق مادرش تونستم باهاش  صحبت کنم ... اینطوری که می گفت شاگرد اول مدرسه بوده که وسط سالتحصیلی به خاطر بیماریش مجبور میشه بیاد تبریز و بستری بشه  و بیشتر از بیماری  دوری از مدرسه و پدر و فضای بیمارستان براش دردناک بود ....

 *******

 امیر علی ۵ ساله ... همسایه امام رضا بودن و با مادرش مهمون تبریز و پدری که دور از همسر و فرزند جوانش تو مشهد کار میکرد تا خرج بیمارستان رو تامین کنه ...

امیر علی  حال نداشت و سست روی تخت دراز کشیده بود ولی چشماش سرشار از محبت و عشق بود با اون سن کمش انقدر بامحبت بود که می خواست شیرینیشو با من قسمت کنه ...

وقتی دستای کوچیشکو تو دستام گرفتم قلبم از درد داشت منفجر می شد ... انقدر تزریق های مختلف از جمله سرم و دارو رو دستاش انجالم شده بود که همه جای دستاش کبود بود ...

*******

 محمد ۳  ساله که هم اتاقی هاش ازش گله داشتن به خاطر گریه های مکررش که شب تا صب ادامه داره ما هم که اونجا بودیم بغل مادرش داشت ناله میکرد ...

وقتی از پزشک معالج علت بی تابی محمد رو پرسیدم گفت : به خاطر تزریق یه داروی خاص که برای مراحل درمان سرطان نیاز هست ، تمام استخون های بدنش درد میکنه ...

وقتی از درد به خودش می پیچید و گریه میکرد ، وقتی هم اتاقی هاش وضعیتشو درک نمی کردن ، وقتی مادر 27 ساله اش رو می دیدم که اولین فرزندش جلو چشماش داره درد می کشه و هیچ کاری از دست هیچکس برنمیاد ، فقط دلم گریه می خواست ...

 *******

 بعد از دیدن قسمتهای مختلفی از بیمارستان در جلسه ای که با حضور رئیس  و مدیر مالی بیمارستان برگذار شد ٬ مشکلات بیمارستان و بیمارن ، کمبود ها و کلا کارهایی که باید انجام می شده و نشده !!! و اینکه آیا تنها بیمارستان شمال غرب کشور که مخصوص کودکانه و حتی از کشور آذربایجان هم پذیرش داره باید اونهمه کمبود داشته باشه ؟؟؟ بحث و گفتگو شد ...

*******

 دروغ چرا تا اون روز به نعمت سلامتی که خدا در اختیارمون گذاشته تا اون حد فکر نکرده بودم ، بعده اون روز هر موقع یاد چیزاهایی می افتم که ندارم ٬ بلافاصله بیمارستان میاد جلو چشام و به خاطر سلامتیم از خدا تشکر می کنم ...

 *******

 اون روز ولادت امیر المومنین علی (ع) بود و اینروزها نزدیک روزهای شهادتشون ...

 از ولادت تا شهادت ... !

بزرگ مرد تاریخ بشریت ... مرد عدالت ... بزرگواری که هیچ وقت مظلومین رو فراموش نکرد ...

یاد عنوان کتاب جرجی جارداق افتادم :

علی (ع ) صدای عدالت انسانی ...

 *******

 میگن قسم ندین ولی من می خوام بدم ... میخوام بگم شما رو به حق شهید این ماه ، تو این روزها و شب ها که درهای رحمت الهی بازه ، هر کجا دلتون لرزید ، دستتون به دعایی بلند شد ، در کنار دعا برای ظهور آقا امام زمان ( عج ) از بیماران هم یادی بکنید ... بخصوص طفل های معصوم بستری در بیمارستان کودکان تبریز که مادراشون با چشم های پر از اشک از همه التماس دعا دارن ...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:37 توسط فرهاد مکاری| |

 

تا حالا با دم شیر بازی کرده اید ؟؟!

 

یا دیدید کسانی دست به این عمل خطرناک بزنند ؟؟!

 

این عمل خطرناک می تونه علل و عوامل متعددی داشته باشه که به عنوان مثال به تعدادی اشاره میکنم ...

 

شجاع بودن فردی که با دم شیر بازی میکنه !! که این امر بسیار بعید به نظر میرسه ... !

 

پایین بودن بیش از حد سن و سال بازی کننده که بی شک فرق دم شیر را با پفک نمکی نمی دونه !!

 

جوان بودن شیر که ممکن است اشخاص بی فکر را به اشتباه بیندازد و به این عمل خطرناک ترغیب کند ...

 

سالم نبودن مغز یا فکر افرادی که با دم شیر بازی می کنند یا به نحوی در این عمل دخیل هستند !! که این مورد بسیار محتمل است ...

 

در پاره ای موارد هم ممکن است بازی کننده گان با دم شیر گروهی عمل کنند و متاسفانه خود را بسیار زرنگ فرض کرده و عقل کل بدانند ! تا جایی که در خیال خامشان نگنجد که تمام اعمال و رفتارشان تحت کنترل است !!!

گویا این افراد پنداشته اند می توانند پا در کفش بزرگتر ها بگذارند و اعمال بی عیب و نقص آنها را تکرار کنند !!! طوری که آب از آب تکان نخورد ! ولی افسوس که این خیال خامی بیش نیست ...

 

به هر حال در تمام موارد فوق ٬ بازی با دم شیر ٬ بسیار خطرناک بوده و عواقب بسیار سنگینی خواهد داشت چرا که وقتی شیر عصبانی شود نگاه به سن و سال و عقل و شعور کم یا زیاد نخواهد کرد !! و دست به کاری خواهد زد که ...

 

 

پ.ن۱- و السلام علی من التبع الهدی

 

پ.ن۲- ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ...

 

پ.ن۳- کاش همه ی شاعران شبیه شعرهایشان بودند ...

 

پ.ن۴ - درس این زندگی از بهر ندانستن ماست / این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟!

 

پ.ن۵- ممکن است در آینده ای نزدیک ٬ در مورد یکی از انجمن های ادبی شهر تبریز و شاعران تازه کار ٬ افشاگری هایی صورت پذیرد و حقایقی عنوان شود که شاید باب میل عده ای از ایشان نباشد !!! عواقب این اقدام ممکن است به حدی باشد که دامنگیر تنی چند از قدیمی ها هم شود ....

 

التماس دعا ...

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:16 توسط فرهاد مکاری| |

 

دلم از کار دنیا تنگه تنگه

 

سر عاشق شدن دعوا و جنگه

 

میون این هیاهو دردم اینه

 

دل دلدار من از جنس سنگه

 

 

 **********

 

 

شبی از عشق تو دیوانه گشتم

 

کنون آواره ی صحرا و دشتم

 

نوشتم این دوبیتی تا بدانی

 

من از راهی که رفتم ٬ برنگشتم ...

 

 

پ.ن۱ : تغییر قالب این وبلاگ تنها به دلیل حجم بالای قالب قبلی و گله برخی دوستان از این مورد بود .

پ.ن۲ : پی نوشت شماره ۱ تنها جهت اطلاع تنی چند از عزیزان کنجکاو !!! بوده و ارزش دیگری ندارد ... !!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:45 توسط فرهاد مکاری| |


Design By : Night Skin